تبليغاتX
دل شکسته
تبریز
بیا رهتوشه برداریم قدم در راه بی بازگشت بگذاریم،

ببینیم آیا هر کجا هست آسمان همین رنگ  است؟

خدای من همیشه خودم را ابتدای جاده بی انتهایی می بینم

که پایانی بر آن نیست، نه اینکه تصورم این باشد عمر جاودانه

خواهم داشت نه، که سرانجام همه بندگانت مرگ است...

میدانی که تنهایم البته در میان بندگانت

 ولی تو همیشه با منی و همه جا درون منی، از من به خودم نزدیکتری...

میدونی اوستا کریم گاهی فکر می کنم اگر جای بنده های

ناسپاست بودی چقدر وحشتناک میشد وای چقدر بد میشد

 مثل بنده هایت باشی... بنده هایت که دل می شکنند و

 آزار می رسانند و لطمه می زنند

شاید از روی ناآگاهی و بیشتر مواقع با آگاهی کامل...

اخ خدای من کافیه عیبی هر چند کوچک در کسی بیابند

 وای که چه زود بروز می دهند خدای خوبم تو رازدار

 همه بنده ها هستی خوب و بد زشت و زیبا ،

 مهربان و نامهربان ، شاکر و ناسپاس، مومن و بی دین ...

 وای جقدر رحم می کنی به بنده هات...چقدر صبر داری

 نازنین معبود من...خدایا اگر تو نبودی من و امثال من

 از دست بنده های ناسپاست به که پناه می اوردیم...

من در جاده بی انتهای زندگی با همه درد و رنجش فقط تو را دارم و بس

 تو تنها پناه منی جانشین بهترین هایم هستی

... یا رب بهترینی ...

من قصه زندگیم از کودکی تا کنون بدون وجود تو جز غم

 چیزی نیست . اگر تو نبودی تا حالا هزاران هزار بار غرق

 شده بودم در نیستی ... مهربانم همیشه تنها پناهم بودی

و هیچوقت اجازه کج رفتن بهم ندادی و

                                راضیم به رضای تو یا رب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:58 بعد از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

نمی دونم چی شد که یکدفعه تموم دنیام شدی ؟؟؟   

الان تنها آرزویی که دارم اینه که کنارم باشی ،

 وقتی چشمامو می بندمو فکر می کنم

که یه روز می ری و تنهام می ذاری

 دیگه گریه نمی کنم زار می زنم  

خدایا می دونم بنده ی خوبی برات نبودم اما

 ازت خواهش می کنم همه ی زندگیمو ازم نگیر 

تنها کسی که می دونه بدون زهرای عزیزم هیچم تویی 

خودت حس دوست داشتنشو تو قلبم گذاشتی

 خودت این هدیه ی قشنگو بهم دادی پس فقط خودتی که می تونی

 برای من نگهش داری.

دوستت دارم 

دوستت دارم 

دوستت دارم   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:40 بعد از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
فریاد نزن ای عاشق 

من صدایت را درون قلب خود می شنوم

درد را در چهره ی عاشق با ذهن خودم می نگرم

بی سبب نیست چنین فریادم

 بی گناه در دام عشق افتادم

چه درست و چه غلط زندگیه هم خودم هم تو رو بر باد دادم

                بی گناه در دام عشق افتادم

اگر احساسمو می فهمیدی قلبتو دوباره می بخشیدی

لحظه ی پایان این دیدار را روز آغاز دگر می دیدی

اگه بیهوده نمی ترسیدم عشق رو آن گونه که هست می دیدم

 شاید این لحظه ی غمگین وداع قلبمو دوباره می بخشیدم

ما سزاواریم اگر گریانیم..

                      این چنین خسته و سرگردانیم

ما که دانسته به دام افتادیم چرا از عاشقی رو گردانیم...

              نه گناه کاریم  نه بی تقصیریم

                 منو تو بازیچه ی تقدیریم

            هردو در بیراهه ی بی رحم عشق

               با دل و احساس خود درگیریم 

  بیشتر از همیشه دوست دارم

                    گرچه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم

زیر آوار فرو ریخته ی عشق

                       از دلم چیزی نمونده که به تو بسپارم

   تو که همدردی مرا یاری بده

                               به من عاشق امیدواری بده

   اگر عشق با ما سر یاری نداشت

                          تو به من قول وفاداری بده زهرا جان   

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:32 بعد از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو من خوب می شناختمش

نامت چو آوازی هميشه بر لب او بود حتی زمان مرگ

آن لحظه های پر از درد و غم و غروب آن بیقرار عشق

چشم انتظار ديدن رويت نشسته بود.

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو: شب در ميان تاريکی

 در نور ماهتاب هر روز در درخشش خورشيد تابناک

هر لحظه در برابر آينه زمان پيوسته و در عمق سکوت

در انتظار ديدن رويت نشسته بود.

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: جز تو دلش را به هيچ کس امانت نداد

هرگز خيانتی به دستان تو نکرد؛هرگز نگاه پاک و زلال تو را

با هيچ چشم سياه مستی عوض نکرد

تا آخرين نفس در انتظار ديدن رويت نشسته بود

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: افسوس! دير شد! ای کاش

کمی زودتر می آمدی»

اما به او بگو: من خوب می دانم حتی در آن جهان

آن خفته ی خموش، در انتظار ديدن رويت نشسته است.

روزی اگر..... اما؛ نه؛ او هيچوقت نمی آيد....

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 11:15 بعد از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

نمی دونم چطوری بهش بگم چطوری بگم که عاشقش شدم

عاشق اون نگاه گرمش عاشق اون مهرش که تو دلم رفته

چطوری بهش بگم  اون به من خیلی اعتماد داره

اصلا فکرشو نمیکنه  که من

نمیدونم چی میشه اگه بفهمه شاید برای همیشه

از من دور بشه دیگه نتونم کنار باشم

و این حس یک عاشقه که سر دوراهی مونده

باید تصمیم بگیره باید عشقشو با خبر کنه؟

نمی دونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 2:32 قبل از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
  سین اول سلام؛ سلام به بهار و باران و یاران، سلام به 

 پاکی چشمه‌ساران

 سین دوم سحر؛ سحر که مرغ می‌خواند، سحر  که آوازش را

سپیدار بیدار می‌داند

 سین سوم، سادگی؛ ساده باشیم مثل بنفشه کنار جوی با پاکی

هم‌کاسه باشیم

 سین چهارم، سرود؛ سرود شقایق و شعر و شور، سرود پرواز

 به دور

 سین پنجم، سپید؛ دست‌مان سپید، قلب‌مان سپید، مثل پرنده‌ای که به آسمان پرید

 سین ششم، سفر؛ سفر  کنیم با سیمرغ و صبح و شکوفه‌ی سیب

به سرزمین آب و نسترن و نی

سین هفتم،صداقت برای یک عمر باهم زیستن

 و در آخر این هفت سین را در دسته گلی خلاصه میکنم و از

 صمیم دل تقدیم میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 3:27 قبل از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره، وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی، وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه، وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که تو دلت یه کلبه ساخته، وقتی چشمات تهی از تصویر شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 3:17 قبل از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

سوگند به غرور قطره ای که قبل از دریا شدن ، بر زمين خشك كوير

جاري می شود.

سوگند به تمام اشکهایی که برای جاری شدن همدیگر را هل

میدادند و تو هیچگاه آنها را ندیدی.

سوگند به وسعت همه ی کویر و عمق تمامی دریاها که هزاران

 عشق واقعي در آنها مدفون است.

سوگند به تمام لحظات با تو بودن یا تمامی خاطرات تلخ بی تو بودن .

سوگند به هر بار شکستن قلبهاي عاشق.

      سوگند  كه از تو با وفاتر هنوز هم نيافته ام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 3:15 قبل از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
خسته ام از نوشتن،از عشق ...از نوشتن از این همه دروغ...

خسته ام از این کلمات کودکانه،از این دلخوشی های بچه گانه

خسته ام از این مستی و سردرگمی...خسته از جستجو کردن ،

فراموش کردن هستی ام ...وجودم...خسته از بازی های بچه گانه

 از بازی با این همبازی های بچه تر از خودم...

خسته از دویدن... برای رسیدن...برای رسیدن به هیچ!


خسته از باور دروغی بنام عشق...خسته از این قمار ...از قمار دل...

قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده...

بازنده ای بیش نخواهی بود...

 قماری که در پایانش بجای مشتی اسکناس چکشی ردو بدل میشود

که برنده با آن بر دل بازنده میکوبد... چکشی که فقط خرد میکند..

و دست به دست منتقل میشود بازنده های قمار امروز شاید چکش به

دستان قمار فردا باشند.

خسته از جارو کردن خرده شیشه های دل...

خسته از بریده شدن دستم به دست این خرده شیشه های مقدس...

خسته از مرهم گذاشتن بر این زخم های کهنه،

خسته از شنیدن صدا در دل...که هر از گاه غریبه ای بر آن میکوبد...

خسته از نوشتن نام این رهگذران بر دیوار دلم

 با تیشهء عشق خسته از پاک کردن نام این رهگذران

 پس از رفتنشان ازاین سامان...

خسته از کاروانسرا شدن دل و به زیر سوال رفتن عشق...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 8:21 بعد از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

تا کی باید منتظر آمدن کسی بود ؟!

اصلا چرا سکوت باید تاوان همه ی پر حرفی ها را بدهد ؟!

چند پاییز دیگر مانده به جنون برگ ها ؟!

می خواهم فلسفه نبودنت را به خورد تمام بودن ها بدهم .

می خواهم از نیامدنت  افسانه ی انتظار را بسازم و ویران کنم  ،

و برای تمام سواران سفید پوش بگویم :

که روزی درست در وسط بهشت چاله ایی پیدا شد و پای آمدنت لنگید .

اصلا نمی دانم چرا آمدنت تبدیل شده به فلسفی ترین آرزو !

انگار سرما در آرزوهایم جریان پیدا کرده

و هر چقدر هم از آمدن خورشید بنویسیم ،

هیچ ، نیامدنی ذوب نمی شود .
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 3:47 قبل از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
در این دنیای وارونه هیچ کس نیست که

برسد به فریاد دل یک بیچاره

در این دنیا که عشق از یاد رفته

من می جویم آن را

اما نمی یابم عشق را

من می خواهم بخوانم سرود عشق و دوستی را

که دوستی زیباست

من به دنبال عشق خواهم رفت

تا سرزمینهای دور تا ناکجاها

که عقل نرسد به آن

ای گل یاس پر پر شده

تو هم بیا با من و رویم تا ناکجاها

بیا بخوانیم سرود عشق را در جهان

غم مخور آید آن روزی که

عشق باز گردد به این سرزمین

من آن سرو بلند قامت همیشه عاشقم

که می جویم عشق و دوستی را

بیا دست در دست هم دهیم

رویم به دنبال افق روشن عشق

و برگردانیم آن را و بزداییم غمها را

ما خواهیم یافت عشق را

و آن را خواهیم برگرداند

و خواهیم ساخت دوباره

سرزمینی شاد و بی غم با عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 3:35 قبل از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
باز شد آسمان ابری

ابرها گریان و آسمان خندان

گردبادی در این نزدیکی است

باد می وزد و می کند از جا

گلهای یاس مهربان و درخت کاج سرسبز را

و درختان بی سرپرست را

باز گویا امشب دل آسمان آمده به درد

که اینگونه می شکند دل ابرها و درختان و گلها را

من ندانم که آسمان زچه آمده به تنگ

اما دانم که دل من هم چیزی بیشتر از آسمان خوش نیست

دل من هم می خواهد شروع به باریدن کند

و اشکها که نمادی از دل تنگ من است

می چکد بر روی گونه های من

و می سوزاند این دل غمگین را

باز گوی ای ابر بهاری

شرح این دل غمناکت

اما

او مثل همیشه خاموش است

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 3:33 قبل از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دلم هنوز کوچکتر از آن است که بخواهی از کنارش بگذری . سایه

خورشید را ستاره ها برده اند و زخم حضورت در چشمان من جا

مانده . وجودت برای دفترم تنها واژه است و برای من شاید بهار

زندگی . بگذار ثانیه ها از یاد ساعتها بروند تا ردّ پای شاپرک ، پر از

اقاقی شود . ای کاش می دانستم تو کی در قلبم شکوفه کردی .

 در مقابل پنجره ، آسمان ، نجواکنان در گوشم مژده ستاره می دهد

و اشکهایم بی دلیل از ارتفاع گلها فرو می ریزند . همرنگ آینه باش

تا با خورشید نوربارانت کنم . شاپرکهایم روی شانه ات لانه دارند و

خواستن تو بال پرواز شمعدانیهایم شده . به حرمت ترانه میثاقمان ،

برای چشمهایم شعری بگو . ببین چقدر صادقانه واژه ها را روی

وسعت سفید کاغذ ریخته ام  دستانم مسیر دستانت را حفظند و

گلها ، میان باغچه زیر پنجره ات ، به خاطر آسمان و بنفشه ها

شهادت عشقم را می دهند . خط به خط گام هایت در شعرهایم

نجوا می کنند و دیر یا زود تو به من نزدیکتر از لحظه ها می شوی .

 نسل ساعتها در باور گریه هایم گم شده و شیشه ای ترین یاس  در

واگویه هایم شکسته . تو در آغوش کدام روز متولد شده ای که این

چنین با دلم پیوند خورده ای ؟ دلم برای لمس وجودت تنگ شده و

دستانم برای نوشتن از تو . چشمانم پر از بوی نگاه توست . بگو در

کدامین روز میان قلبم شکوفه کردی ؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 9:21 بعد از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

میشد از بودن تو عالمی ترانه ساخت

کهنه ها رو تازه کرد از تویک بهانه ساخت

با تو میشد که صدام همه جا رو پر کنه

تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه

اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی

کور و کر بازیچه باد مثل یک بادبادکی

دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم

تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم

نه یه دست رفیق دستام نه شریک غم بودی

واسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی

توی شهر بی کسی ها تورو از دور میدیدم

با رسیدن به تو افسوس به تباهی رسیدم

شهر بی عابر و خالی شهر تنهایی من بود

لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود

مگه میشه از عروسک شعر عاشقونه ساخت

عاشق چیزی که نیست شد روی دریا خونه ساخت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 9:14 بعد از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

کاش می گفتی چیست  آنچه از چشم تو تا عمق  وجودم جاریست

چگونه باور کنم نبودنت را، ندیدنت را؟

مگر می توان بود و ندید؟

مگر می توان گذاشت و گذشت؟

مگر می توان احساس را در دل خشکا ند؛  سوزاند؟

چه بی صدا رفتی

چه بی امید رها کردی دل را، آرزو را، حرف را

از بلبلک های باغ سراغت را گرفتم

خبری نداشتند

و خندیدند به حال زار من

که چگونه از نیامدنت، نپرسیدنت و خبر ندادنت، گرفته و نا توانم

آری آنها نیز نفهمیدند که بی تو چگونه سرکنم زندگی راشررم چیره شده ...

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11:16 بعد از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
سکوت ِشب ... دل ِمن ...

ای دل ،ای مهربان ،ای همنشین ِشبهای من

برف میاد....چشم دوختم به کوچه.....ریز ریز میباره.....بی اَمون میباره....

گویا آسمونم خیلی دلش گرفته که اینجور داره میباره

کاش منم مثل آسمون بودم.....

امشب بارون به مهمونی چشمام اومده

امان ازاین خاطرات ،خاطراتی که گاهی به لطیفی ِ قاصدک و گلبرگ شقایقه....

و گاهی تلخ و کشنده مثل ِسوختن پروانه .....

قلبم یخ کرده ... مغزم قفل کرده ....

چیزی که دلم بخواد و در موردش بنویسم گم شده

دلم می خواد برم ...
برم یه سفر دور و دراز، جایی که آدمهاش معرفت داشته باشن

گاهی حس می کنم به آخر خط رسیدم و مرگ رو به هر چیز دیگه ایی ترجیح می دم

گاهی تصویر مبهمی از مرگمو می بینم و قطره اشکی رو که ممکنه برای من و

به خاطر من ازگونه ایی به زمین بچکه........

نمیدونم چه کنم وقتی انبوهی از سوالات گزنده و اکثرآ مضحک آزارم می ده

و همین سوالها باعث میشه خواب از چشمام گرفته شه....

در سکوت نیمه شب تنهاترم ماه می تابد درون بسترم

هر کسی با درد خود در خلوت است

خواب یا بیدار ، چشمانی تراست

آینه تاریک و تنها می شود

آسمان در فکر فردا می شود

آری ، آری! نیمه شب ، تنهاترم

ماه می تابد به چشمان ترم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 4:8 قبل از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

من آخر می روم جايی که بين خانه هايش نيست ديواری

به آنجا می روم که انسان به انسان نيست آزاری

من از ديوار بيزارم

هزاران قصه ناگفته از ديوارها دارم

من اينجا سخت بيمارم

و با غم روز و شب در خلوت تنهايی خود

کارها دارم

غم انسان تنها

می چکد از نوک گفتارم

من از ديوار بيزارم

من از عمق سکوت خانه های کور می آيم

من از پيش فقيرانی که هستند از شماها دور می آيم

من آنجا مرگ را ديدم

من آنجا مرگ يک رگبرگ را ديدم

من آنجا فقر را با نيستی

پيوند مي دادم

من آنجا باد را ديدم

که روی گونه مفلوک بيماری

نشان و لوحه جاويد می کوبيد

من از ديوار بيزارم

هزاران قصه نا گفته از ديوارها دارم

و با غم روز و شب در خلوت تنهايی خود کارها دارم

غم انسان تنها می چکد از نوک گفتارم

من اينجا سخت بيمارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 3:58 قبل از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست

 غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست

 شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست

 زآشنایان کهن یارو پرستاری نیست

 یارب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل

 به کلافی بفروشیمو خریداری نیست

 فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر

 کان در این شهر طبیب دل بیماری نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 3:54 قبل از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند

ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم

تا بگویم که .

من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم

تا بداند غم شبها یم را....Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را.........Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

قانون دنیا تنهایی من است..............

و تنهایی من قانون عشق است....Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

و عشق ارمغان دلدادگیست........

و این سرنوشت سادگیست...........Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 4:28 قبل از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

قطره دلش دریا می خواست..خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.هر بار خدا می گفت:از قطره تا دریا راهی است طولانی...راهی از رنج و عشق و صبوری.هر قطره را لیاقت دریا نیست.قطره عبور کرد و گذشت...قطره ایستاد و منجمد شد..قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت.هر بار چیزی تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت.تا روزی که خدا گفت:امروز روز توست...روز دریا شدن....و خدا قطره را به دریا رساند..قطره طعم دریا را چشید..و طعم دریا شدن را...روز دیگر قطره به خدا گفت:از دریا بزرگ تر...از دریا بزرگ تر هم هست؟؟..خدا گفت :آری هست..

قطره گفت پس من آن را می خواهم..بزرگ ترین را..بی نهایت را..خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: این بی نهایت است...آدم عاشق بود...دنبال کلمه ای میگشت که عشقش را توی آن بریزد..اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت...قطره از قلب عاشق عبور کرد..آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت...وقتی قطره از چشم عاشق چکید..خدا گفت:حالا تو بی نهایتی...چون که عکس من در اشک عاشق است...... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 4:9 قبل از ظهر
  به قلم: سالار   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T